حمیدمصدق

به یاد مانده از آن روزها مرا،که هنوز

فراز پله ی دانشکده نگاهی گرم

از آن دو چشم گدازنده

جان من آشفت

و با نگاه تو دل گشت آشنا

- که هنوز

به آن نگاه می اندیشم

آن گدازنده

همان نگاه

که از پله های سنگی ظهر

ظهور حادثه ای بود در تپیدن دل

دلی که گشت گرفتار ماجرا

-که هنوز

خلد به سینه ام آن رازناک جادویی

به مهربانی آن ((عطر مسکوا))

-که هنوز

پس از فروریزی

میان ذهن وسیعم گرفته جا

-که هنوز

چو برف ساحل سیبری

سیاه سرد یخستان

نشسته سر تا سر

به هر کجا که هنوز...

چه سردم است

چه سرد است

همچو قندیلی

بلور بسته ی وامانده در هوا

- که هنوز

پس از گذشتن بیست و پنج تابستان

نگاه سرد تو قلبم گداخت

چو آتشی که چنان قلب استوا

- که هنوز

میان سینه من مجمری ز آتش هاست

همیشه در دل من با تو

این چنین نجواست

همیشه تا نفس آخرین،

بیا،

- که هنوز

/ 0 نظر / 87 بازدید