احمدپروین

نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم

 منم و نگاه حافظ ، من وشاخ بی نباتم

 

 قلمم نمی نویسد غزلی اگر بخواهم

 همه خون شد و سیاهی قلم من و دواتم


عطش چشیده هستم چه بنوشم آخر امشب

 که اجل نشسته با من سر چشمه ی حیاتم


من و یک جزیره خالی و سفینه ی خیالم

 که مگر مرا ببیند ؟ که مگر دهد نجاتم ؟


به مزار خود نشستم ودو دیده شمع روشن

 مگر از خودم بگیرم به خدا شبی براتم


هم آتشم و دودم ، همه شعرم و سرودم 

 که مگر مرا ببینند و کنند التفاتم 

/ 0 نظر / 48 بازدید