پژمان بختیاری

آن دشمنی که دوست نگردد دل من است

آن عقده یی که حل نشود مشکل من است

از دشمنان چگونه شکایت توان نمود

جایی که پاره تن من قاتل من است 

آمد بهار و غنچه گل خنده زد به شاخ

آن غنچه یی که خنده نبیند دل من است

بی غم نبوده ام نفسی تا که بوده ام

گویی که غم سرشته در آب و گل من است

شاخ غمی است،دانه اشکی است،ای دریغ

از کشته وجود همین حاصل من است

غرقم به بحر حیرت و راه  نجات نیست

دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است

شادان به یک نگاه که غافل کند کسی

گر هست در زمانه،دل غافل من است

گفتم:مرو بجز دل من در دل کسی

گفتا که:این خرابه کجا قابل من است

/ 0 نظر / 91 بازدید