ابوالحسن ورزی

 

 

از دست رفته ام من و از پا فتاده ام

زآن دم که دل به عشق بلاخیز داده ام

 

مولود تیره روزی و پرورده ی غمم

چون صبح آتشین ز شب تیره زاده ام

 

جانم ز بی وفاییِ یاران نیمراه

صد بار تیره گشت و همان لوح ساده ام

 

بر چهره ام فروغ دل و جان من ببین

چون صبح صادقاست  جبین گشاده ام

  

ای ساحل نجات کجا جویمت که من

چون کشتی شکسته به طوفان فتاده ام

 

تا رفته ای چو باد بهار از کنار من

چون گردباد ، سر به بیابان  نهاده ام

/ 0 نظر / 6 بازدید