توحید شیرازی

بازی زلف تو امشب به سر شانه زچیست

خانه بر هم زدن این دل دیوانه زچیست

  

گر نه آشفتگی این دل مسکین طلبی

الفت زلف پریشان تو با شانه زچیست

   

هر کسی از طلب لعل لبت سخنی می گوید

چون ندیده است کسی این همه افسانه ز چیست

  

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

  

دوش در میکده حسرت زده می گردیدم

پیر پرسید که این گریه مستانه زچیست

  

گفتم ار هست در این خانه کسی بازنمای

ور کسی نیست بنا کردن این خانه ز چیست

  

گفت جامی ز می ناب به « توحید » دهید

تا بداند که نهان بودن جانانه ز چیست 

/ 0 نظر / 57 بازدید