بیریای گیلانی (شیدا)

چو پیدا شد رقیب ، از دیده ی دلبر شدم پنهان

ز خود گشتم رها ، در قالبی دیگر شدم پنهان 

 

شب اندر بزم او چون اشک شمعی جلوه گر گشتم

چو دیدم خیره شد بر من ، به خاکستر شدم پنهان

 

ز خاکستر مرا می جست و من در بال پروانه

بسان ذره ای در نقطه های زر شدم پنهان

 

پر پروانه افتادش به چنگ اما من از یکسو

سپند آسا درون آتش مجمر شدم پنهان 

 

به مجمر خیره گشت آن شوخ با چشمان افسونگر

ولی من در نگاه چشم افسونگر شدم پنهان

 

فرو بست از غضب یک لحظه آن برگشته مژگان را

من اندر سایه ی مژگان او خوشتر شدم پنهان  

 

هراسان دیده را بگشود و دستی برد بر ساغر

شرابی تلخ گشتم در دل ساغر شدم پنهان

 

مرا نوشید و مستی کرد و اشکی ریخت بر دامن

به چین دامنش چون کودکی مضطر شدم پنهان

 

به ساز خوش نوایش زخمه میزد با پریشانی

من اندر نغمه های ساز سکرآور شدم پنهان

 

زمستی بر لب گلهای نورس بوسه زد ، من هم

چون شبنم لابلای غنچه های تر شدم پنهان 

 

به بستر چون فکند آن پرنیانی جامه را از تن

چو تار پرنیان در گوشه بستر شدم پنهان

 

سحر چون پر گشود آن ماهرخ، دیوانِ "شیدا " را

غزل گشتم ، درون سینه دفتر شدم پنهان

/ 0 نظر / 61 بازدید