طاهری (شهاب )

از سر کوی تو با دیده ی گریان رفتم

غم به دل خون به جگر اشک به دامان رفتم

  

داشتم خاطر مجموع ز دیدار تو لیک

عاقبت چون سر زلف تو پریشان رفتم

  

شیشه ی صبر دل از سنگ جفای تو شکست

لاجرم خسته و بیچاره و پژمان رفتم

 

پیش از اینم سر و سامان و دل و دینی بود

باختم دین و دل و بی سر و سامان رفتم

  

آمدم سوی تو سرسبز و جوان خرّم و شاد

پیر وآزرده دل و خسته و نالان رفتم

 

شوقم آورد به سرعت سوی تو همچو "شهاب"

لیک از آمدن خویش پشیمان رفتم

/ 0 نظر / 68 بازدید