رحیم معینی کرمانشاهی

بر دوش من نهاده سرِ مهر و می سرود

غمگین ترانه ای، ز فسونهایِ زندگی

می خواندم از نگاه پشیمان و سردِ او

جانسوز قصه ای، زجنون هایِ زندگی

 

پوزش کنان، به جانب من بازگشته بود

کای یار رنجدیده ، دِگر باوفا شدم

از من به دل مگیر، گذشت آن گذشته ها

رفت آن زمان که از تو زمانی جدا شدم

 

همچون کبوتری که گریزد ز آشیان

چندی به بام غیر، نشیمن گزیده ام

اما ، به غیرِ رنج فراوان نبرده ام

اما به غیرِ دانه ی حسرت نچیده ام

 

دیدم اگر برانمش از خویش با خروش

این از طبیعتِ من دلِ بردبار نیست

دیدم اگر ندیده بگیرم  گناهِ او

با طبعِ شاعرانه ی من سازگار نیست

 

دیدم اگر به شکوه برآرم زبانِ دل

در فرصتی که هست، نگنجد شکایتم

دیدم اگر گله ز سیه بختیم کنم

باور نمی کند دلِ سنگش، حکایتم

 

اشک از رخش ستردم و با بوسه گفتمش

بنشین کنارِ من دمی، ای بی وفایِ من

جای ستیزه نیست، اگر رفت غفلتی

جُرم از منست و از دلِ زود آشنا یِ من

/ 0 نظر / 34 بازدید