بهمن محمدزاده

شبی دست دعایی بر سرم بود

 قلم بود و دلی دور و برم بود


دعا کردم که بنویسم، نوشتم

 به روی گونه ی خیسم نوشتم

 
نوشتم آب، دریا شعله ور شد

 زمین و آسمان از شعله، تر شد


تنم یکپارچه می سوخت در تب

 صدای ناله می آمد مرتب


به خود گفتم نمی آتش بنوشم

 صدای العطش آمد به گوشم


نوشتم کربلا، محشر به پا شد

 تمام آسمان ها کربلا شد


عطش بارید و خون بارید و آتش

 جهنم واژگون بارید و آتش


نوشتم شمر، دوزخ شعله ور شد

 دوباره داغ زهرا تازه تر شد


صدای وامصیبت تا فلک رفت

 تب و تاب شنیدن از ملک رفت


تمام آسمان ها غرق خون شد

 زمین و آسمان غرق جنون شد


شب از عمق سیاهی خنجر آورد

 سر خورشید را از تن جدا کرد


نوشتم دست، خون بارید از عرش

 به یکباره جنون بارید از عرش


خدا تصویری از عالم نشان داد:

 دو دست حضرت عباس افتاد


دو دست حضرت عباس ... ای داد

 دو دست حضرت عباس ... فریاد


 علمدار حسین هرچند افتاد

 علم را دست مرد دیگری داد


علم ماند و علمداری به جا ماند

 علم دست علمدار خدا ماند


علمدار خدا از غیب برگرد

 غم چشم انتظاری پیرمان کرد

/ 0 نظر / 32 بازدید