محمد حبیب اللهی

همین خاموشیم را بینی و سر در گریبانی

چه توفانهاست در جانم ، نمی دانی، نمی دانی

 

زاندوه دل مشتاق می نالم به تنهایی

به حال ناروای خویش میگریم به پنهانی

 

مرا جان بر لب آید گر پریشان خاطرت بینم

زحال من نمی پرسی کنون با این پریشانی

 

به درمان دلم یکدم نمی کوشی، نمی کوشی

زچشمم اشتیاق دل، نمی خوانی، نمی خوانی

 

بسی سنجیده ام  دل بر گرفتن از تو نتوانم

چنان کز من سر مویی دریغ از جور نتوانی

 

در این دریا من آن روزی که این کشتی رها کردم

چه روشن دیدم این شبهای وحشت زای توفانی

 

کنون گر می توانی چاره بیچارگان فرما

چو کار از دست بیرون شد  چه سود انگه پشیمانی؟

 

مرا کنج قفس می زیبد و رنج گرفتاری

به مرغان گلستان باد سیر باغ،ارزانی

/ 0 نظر / 50 بازدید