مریم ملک ابراهیمی

بگذار بگریم من و بگذار بگریم

بگذار در این نیمه شب تار بگریم

در ماتم پژمردن گلهای امیدم

بگذار که چون ابر بگلزار بگریم

مرغ دل من پر زد و افتاد بدامش

بگذار بر این مرغ گرفتار بگریم

غم خوار من خسته بجز دیده ی من نیست

بگذار بغم خواری خود زار بگریم

او رفت و امید دل من دور شد از من

بگذار که در دوری دلدار بگریم

در ورطه ی دیوانگیم میکشد این عشق

بگذار بر این عاقبت کار بگریم

او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد

بگذار بگریم من و بگذار بگریم

/ 0 نظر / 125 بازدید