علی اصغر واقدی

 

در انتظار این که در آیی شبی ز راه

من همچنان به نرده ی غم تکیه داده ام

چون قطره سرشکم و دیری ست بی قرار

در پای چشم پنجره ام ایستاده ام

 

با این امید سرخوش و شادم که عاقبت

بار دگر به کلبه ی سردم گذر کنی

فانوس نیم مرده ی این عشق کهنه را

با آتش نوازش خود شعله ور کنی

 

پاییز پیر، غم زده از راه می رسد

گل های سرخ، پرپر و پژمرده می شوند

جادوگران باد، ملول و هراسناک

در کوچه های خفته و متروک می دوند

 

گفتی بهار می رسم از راه و چون نسیم

بر باغ پر شکوفه ات آغوش وا کنم

برگرد، ای کبوتر وحشی که من ز شوق

سر بر نهم به دامنت و گریه ها کنم

 

پاییز هم رسید و تو از ره نیامدی

دیگر امید در دل سردم فسرده است

ترسم شبی بیایی و ناگاه بشنوی

آن شاعری که منتظرت بود مرده است!

/ 0 نظر / 23 بازدید