سیامک بهرام پرور

بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !

بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

 

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب

در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !

 

با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !

غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

 

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن

بگذار کوله بار دلت را به روی دوش

 

چوپان واژه واژه من باش در شبی

که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

 

 

بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن

از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

 

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن

در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

 

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند

عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

 

پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !

یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

 

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !

ما نیستیم مشتری شهر غم فروش

 

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی

بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

 

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !

غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

/ 0 نظر / 10 بازدید