رشید یاسمی

به امیدی که باز آیی به راهت عمر سر کردم

 غبار رهگذارت توتیــــــــای چشــــــــم تر کردم

 تو با ما بودی و از غیر ماوای تو می جستم

 تو اینجا بودی و من جستجو جای دگر کردم

 نشان تو ندانستم نشان خویش کردم گم

 از این درسم همین حاصل که اوصافی ز بر کردم

 درون سینه مشتی خاک و خون دیدم به نام دل

 ز مهرت کیمیایی کردم و آن خاک زر کردم

 خبرهای جهان را سر به سر کذب و خطا دیدم

 کنون صدق خبر دانم که خود را بی خبر کردم

 ز کان عقل ظاهربین نیــــابی گــــــــوهر تــابــان

 من این خاک سیه را بارها زیر و زبــــــــر کردم

 چو گشتم غرقه در بحـــــری که پایانش نمی بینم

 چه حاصل کاندرین غرقاب دامان پر گهر کردم

 ازین بیهوده کوشش ها که کردم در پی جانان

 نگشتم یک قدم نزدیک و ره را دورتر کردم

 چه جویی جام جم گیتی همه رنج است و ناکامی

 من اینک بس پشیمانم که اندروی یک نظر کردم

 منه پا در بیابانی که نشناسی ره و رسمش

 از این سرگشته جویا شو کز آن وادی گذر کردم

 گرفتم پند و جان دادم وزین داد و ستــــد شادم

 که آخــــر سودهــــا بردم گر از اول ضرر کردم

 «رشیدا» هوشیاری چون تو را شد پرده ی بینش

 به یک پیمانه ات زان روی هوش از سربه در کردم.

/ 0 نظر / 80 بازدید