حسین منزوی

چه شب بدی است امشب ، که ستاره سو ندارد

 

گل کاغذی است شب بو ، که بهار و بو ندارد

  

 

چه شده است ماه ما را ، که خلاف آن شب ، امشب

 

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد ؟

 

 

به هوای مهربانی ، ز تو کرده روی و هرگز

 

به عتاب و مهربانی ، دلم از تو خبر ندارد

 

  

ز کرشمه ی زلالت ، ره منزلی نشان ده

 

به کسی که بی تو راهی ، سوی هیچ سو ندارد

 

 

دل من اگر تو جامش ، ندهی ز مهر ، چاره

 

به جز آن که سنگ کوبد ، به سر سبو ندارد

 

 

به کسی که با تو هر شب ، همه شوق گفت و گو بود

 

چه رسیده است کامشب ، سر گفت و گو ندارد

 

  

چه نوازد و چه سازد ، به جز از نوای گریه

 

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد

 

 

ره زندگی نشان ده ، به کسی که مرده در من

 

که حیات بی تو راهی ، به حریم او ندارد

 

  

ز تمام بودنی ها ، تو همین از آن من باش

 

که به غیر با تو بودن ، دلم آرزو ندارد

 

/ 0 نظر / 99 بازدید