پروانه درودیان

زلف آشفتم پریشانت کنم

خنده ها کردم که گریانت کنم

 

پا کشیدم از سر کویت به ناز

تا چنین سر در گریبانت کنم

 

کم بگو از من گریزانی چرا؟

می گریزم تا گریزانت کنم

 

عاشقی بر من،بیا جانم بیا

بار دیگر بی دل و جانت کنم

 

گر نظر بر گردش چشمم کنی

از نگاهی مست و حیرانت کنم

 

گر گرفتاری به درد زاهدی

گوشه ی میخانه درمانت کنم

 

تا به سوی دیگری روی آوری

من به یک وعده پشیمانت کنم

 

بی خبر از دل به جانم بازگرد

تا درون سینه پنهانت کنم

 

با غزل گفتم به دامت آورم

تا غزال من غزل خوانت کنم

 

من همان آتش به جان پروانه ام

شمع شو تا جان به قربانت کنم

/ 0 نظر / 44 بازدید