بهمن محمدزاده

وقتی از شهر به پرواز در آمد تن تو   

دست در گردنم انداخت غم رفتن تو

 

یک نفر در تپش روز و شبی سخت کبود 

گریه می کرد برای به خود آوردن تو

  

تا شفاعت گر چشمان سیاهم باشی 

سالها سوخته ام در تب پیراهن تو

 

حجم این خانه که امروز پر از عطر گل است

لحظه ای پر شده از خاطره ی بودن تو

 

سالها پیش که هر چند خودم یادم نیست 

روح آشفته ی من تعبیه شد در تن تو

 

آخرین خاطره ی لحظه ی پرواز تو بود

خواب سنگین من و سادگی رفتن تو

/ 0 نظر / 48 بازدید