محمد سعید میرزای

 

انگار دیده اند مرا باز با شما

با اینکه فارغید ازاین حرف ها شما

 

اندوه جاده های جهان را گریستم

تا سایه ی مرا بکشانند تا شما

  

عاشق شدیم و شهر خبر شد ولی هنوز 

لبخند می زنید بر این ماجرا شما

  

پس راست گفته اند که شبها برای ماه

تعریف می کنید همین قصه را شما ؟

  

خامم... منی که پنجره ام خیس اشک شد 

از عشق حرف می زنم اما چرا شما ؟

 

آنقدر عاشقم که نمی دانم این غزل 

از عشق بود؟ کار خودم بود؟ یا شما

/ 0 نظر / 55 بازدید