هوشنگ ابتهاج

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب 
پُرشد
 من به خود گفتم یک روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت .
ابریآهستهبه چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم ،آه
!

/ 0 نظر / 60 بازدید