فریدون مشیری

دانلود دکلمه شعر درادامه 

 http://s1.picofile.com/file/7217705050/to_nisti.mp3.html

 

تو نیستی که ببینی 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است 

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست 

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است 

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان 

که درنبودن تو 

مرا به باد ملامت گرفته اند 

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج 

کنار باغچه 

زیر درخت ها، 

لب حوض 

درون آیینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است 

طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من 

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد 

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من 

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید 

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر 

به چشم همزدنی 

میان آن همه صورت، ترا شناخته ام ! 

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند

 

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار 

به مهربانی یک دوست، از تو می گویم 

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار 

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو

به روی هرچه در این خانه است

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من 

بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز 

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است 

دو چشم خسته ی من 

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی !

 

/ 0 نظر / 10 بازدید