ابوالقاسم لاهوتی

نشد یک لحظه از یادت جدا دل؛

 زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل!

 

ز دستش یک دم آسایش ندارم، 

نمی دانم چه باید کرد با دل؟

 

هزاران بار منعش کردم از عشق،

 مگر برگشت از راه خطا دل؟...

 

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد،

 فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل!

 

از این دل، داد من بستان خدایا،

 ز دستش تا به کی گویم: خدا، دل!

 

درون سینه آهی هم ندارد؛ 

ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل!

 

به تاری گردنش را بسته زلفت،

 فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!

 

بشد خاک و ز کویت برنخیزد، 

زهی ثابت قدم دل، باوفا دل!

 

ز عقل و دل، دگر از من مپرسید؛ 

چو عشق آمد، کجا عقل و کجا دل؟!

 

تو، لاهوتی، ز دل نالی، دل از تو،

 حیا کن، یا تو ساکت باش یا دل!

/ 0 نظر / 64 بازدید