هلالی جغتایی

 

 

دل خون شد از امید و نشد یار یار من

ای وای بر من و دل امیدوار من

 

ای سیل اشک، خاک و جودم بباد ده

تا بر دل کسی ننشیند غبار من

 

از جور روزگارچه گویم؟ که در فراق

هم روز من سیه شد و هم روزگار من

 

زین پیش صبر بود دلم را، قرار نیز

یارب، کجا شد آن همه صبرو قرار من؟

 

نزد یک شد که خانه ی عمرم شود خراب

رحمی بکن، و گرنه خرابست کار من

 

گفتی: برو،هلا لی وصبراختیار کن

وه چون کنم؟ که نیست بدست اختیارمن

                      




هلالی جغتایی , دل خون شد از امید و نشد یار یار من , تا بر دل کسی ننشیند غبار من , نزد یک شد که خانه ی عمرم شود خراب
[ ۱۳٩۱/٩/۱٠ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]