اشک سحر زداید٬از لوح دل سیاهی

خرم کند چمن را ٬باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه٬شب تا سحر نخفتم

دعوی ز دیده ی من ٬ وز اختران گواهی

چون زلف و عارض او ٬چشمی ندیده هرگز

صبحی به این سپیدی ، شامی بدان سیاهی

داغم چون لاله ای گل٬ از درد من چه پرسی؟

مُردم ز محنت ای غم٬ از جان من چه خواهی؟

ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی

وی نا له در عذابم همراز اشک و آهی

چند ین« رهی» چه نالی از داغ بی نصیبی؟

در پای لاله رویان این بس که خاک راهی





تاريخ : شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : بهزاد | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.