پانته آ صفایی بروجنی

 

 

در عکس هایت نقشی از لبخندهایت نیست

در برف ها می رقصی اما رد پایت نیست

 

پا می گذاری بر زمین محتاط و آهسته

مثل مِهی... انگار روی خاک جایت نیست

 

آواز می خوانی... یقین دارم که می خوانی!

در شهر اما هیچ حرفی از صدایت نیست

 

حتی برای من نمی رقصی نمی خوانی!

(درد دل است اینها که می گویم شکایت نیست!)

این روزها افسوس هایم را نهایت نیست!...

 

           متن کامل شعر در ادامه


در عکس هایت نقشی از لبخندهایت نیست

در برف ها می رقصی اما رد پایت نیست

 

پا می گذاری بر زمین محتاط و آهسته

مثل مِهی... انگار روی خاک جایت نیست

 

آواز می خوانی... یقین دارم که می خوانی!

در شهر اما هیچ حرفی از صدایت نیست

 

حتی برای من نمی رقصی نمی خوانی!

(درد دل است اینها که می گویم شکایت نیست!)

 

این روزها افسوس هایم را نهایت نیست!...

 

در گورهای دسته جمعی دفنمان کردند

"گور" است اینها قصه و شعر و حکایت نیست!

 

اینطور ذره ذره زیر گل فرورفتن

از دختران جاهلیت هم روایت نیست!

*

می رقصی اما پشت پرده... گوشه ی پستو

می خوانی اما توی دالان های تو در تو...

 

باشد!... بخوان مریم! همین خواندن خودش خوبست

دستی بچرخان دست چرخاندن خودش خوبست

...

شاید که فردا شهر شهر دیگری باشد

یا روزهامان روزهای بهتری باشد...

 




[ یکشنبه ۱۳٩٦/٥/٢٢ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]