بیژن ترقی

 

 

چندی است که از بی خبرانت خبری نیست

چندی است که بر منتظرانت نظری نیست

  

عمری است که شب تا به سحر در سر کویت

جز سایه ی سرگشته ی من رهگذری نیست 

  

ای راحت جان از بر ما رفتی و ما را

جز گریه ز دوری تو کار دگری نیست

 

ای قافله ی اشک که رفتی به سلامت

رفتی و ندیدی که مرا همسفری نیست

 

متن کامل شعر در ادامه                                              


چندی است که از بی خبرانت خبری نیست

چندی است که بر منتظرانت نظری نیست

 

عمری است که شب تا به سحر در سر کویت

جز سایه ی سرگشته ی من رهگذری نیست

  

سر میزند از چاک گریبان تو خورشید

بازآ که شب تیره ی ما را سحری نیست

  

ای راحت جان از بر ما رفتی و ما را

جز گریه ز دوری تو کار دگری نیست

  

ای قافله ی اشک که رفتی به سلامت

رفتی و ندیدی که مرا همسفری نیست

 

با گریه مگر آتش دل را بنشانیم

ما را که نصیب از توبه جزچشم تری نیست

  

گفتم که مگر ناله به تاثیر برآید

فریاد از این ناله که در وی اثری نیست




[ جمعه ۱۳٩٦/٤/۳٠ ] [ ٤:٠٧ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]