پژمان بختیاری

 

 

یاد باد آنکه ترا در دل کس راه نبود

 کسی از عشق من و حسن تو آگاه نبود

 چشم حسرت نگرم آگهی از اشک نداشت

 لب خونابه خورم با خبر از آه نبود

 

 یاد از آنشب که لب چشمه میان من و او

 پرده ای جز سر گیسوی شبانگاه نبود

 لب او بر لب من بود و به حسرت می گفت:

«کاشکی عمر وصال این همه کوتاه نبود»


یاد باد آنکه ترا در دل کس راه نبود

 کسی از عشق من و حسن تو آگاه نبود

 چشم حسرت نگرم آگهی از اشک نداشت

 لب خونابه خورم با خبر از آه نبود

 

 شورش روح من و جلوه ی زیبایی تو

صحتی داشت،ولی شهره در افاق نبود

 یاد از آن بی خبریها که در آغوش وصال

 با تو بودم من و کس را به میان راه نبود

 

 یاد از آنشب که لب چشمه میان من و او

 پرده ای جز سر گیسوی شبانگاه نبود

 لب او بر لب من بود و به حسرت می گفت:

«کاشکی عمر وصال این همه کوتاه نبود»

 

 خاص من بود سراپای وجودش که هنوز

 آگه از حسن جهانگیر خود آن ماه نبود

دوست می‌داشت مرا مه و دانم که هنوز

دوست می‌داشت گرم دشمن بدخواه نبود




[ جمعه ۱۳٩٦/٤/۳٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]