محمد سلمانی

 

 

 

 

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم

از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

 

شب که مهتاب در آیینه ی  من می رقصد

می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

 

همه ی  روز به تصویر تو می پردازم

همه ی  گریه ی شب را به تو می اندیشم

 

چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟

که در این خلوت شب ها به تو می اندیشم

 

        متن کامل شعر در ادامه


 

 

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم

از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

 

شب که مهتاب در آیینه ی  من می رقصد

می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

 

همه ی  روز به تصویر تو می پردازم

همه ی  گریه ی شب را به تو می اندیشم

 

چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟

که در این خلوت شب ها به تو می اندیشم

 

لحظه ای یاد تو از خاطر من خارج نیست

یا در آغوش منی یا به تو می اندیشم

 

اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود

پشت آن پنجره حتا به تو می اندیشم

 

تو به «حافظ» به حقیقت به غزل دلخوش باش

من به افسانه ی «نیما» به تو می اندیشم

 

نه به اندیشه ی زیبا ، نه به احساس لطیف

که به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم

 

تو به زیبایی دنیای که می اندیشی

من که تنها به تو تنها به تو می اندیشم




محمد سلمانی , غافل , مهتاب در ایینه , اندیشه زیبا
[ ۱۳٩٤/٤/٢٦ ] [ ٥:۳٧ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]