حسین قلی مستعان

 

 

عــاشقی ای دوستان کــار دل است

کـار دل البتـه  کـاری مشکل است

مبتـلای  دل  گــرفتــار  بـلا است

ای خوشاآن دل که اینسان مبتلااست

منـهم ای  شوریــد گـان دلــداده ام

در  ره  عشقـی ز پــا ا فتــاده  ام

راست گفتی عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند اما دلـکش است

مـن کـجا و تـرک آن مهوش کـجا؟

دل کـجا پرهیز از این آتش کـجا؟

متن کامل در ادامه                                               


 

عــاشقی ای دوستان کــار دل است

کـار دل البتـه  کـاری مشکل است

مبتـلای  دل  گــرفتــار  بـلا است

ای خوشاآن دل که اینسان مبتلااست

هر که دل در عشق دلداری نهد

جان براه کار دل از کف دهد

منـهم ای  شوریــد گـان دلــداده ام

در  ره  عشقـی ز پــا ا فتــاده  ام

آتشی در سینه دارم جان فروز

آتشی جان پرور اما سینه سوز

گرچه می سوزد در این آتش تنم

نور باران است جان روشنم

راست گفتی عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند اما دلکش است

من کجا و ترک آن مهوش کجا؟

دل کجا پرهیز از این آتش کجا؟

شاد مـانم گـر چـه  در این  آتشـم

روز و شب می سوزم اما دلخوشم

از خدا خواهم که افزونش کند

دل اگر دم زد پر از خونش کند

کاش از این آتش ترا بودی خبر

با خبر بودی که این بیداد گر

ناله را هر چند سازد زارتر

هر چه دارد دیده را خونبار تر

باغ دل را با صفا تر می کند

مرغ جان را خوش نوا تر می کند

هر کسی را از غمی باشد نصیب

تـو غـم دنیـا  و مـن  درد  حبیـب

این نصیب از هر چه گویی خوش تر است

درد باشد لیک درمان پرور است

حاصل ما در جهان عشق است عشق

جسم ما هیچ است و جان عشق است عشق

عشق یارم همچو آتش در دل است

دولت هستی از اینم حاصل است

رونق از جان تو گیرد عشق من

من نمیرم تا نمیرد عشق من

  




حسین قلی مستعان , شوریده , عشق خوبان , دل کجا
[ ۱۳٩٤/٤/٢٩ ] [ ٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]