فریدون مشیری

 

 

در پیش چشم خسته ی من دفتری گشود

کز سال های پیش

 چندین هزار عکس در آن یادگار بود

***

تصویر رنگ مرده ی از یاد رفته ها

رخسارِ خاک خورده ی در خاک خفته ها

چشمان بی تفاوت شان چشمه ی ملال

لبهایِ بی تبسم شان قصه ی زوال

بگسسته از وجود

پیوسته با خیال .

 

 

           متن کامل شعر در ادامه


 

 

در پیش چشم خسته ی من دفتری گشود

کز سال های پیش

 چندین هزار عکس در آن یادگار بود

***

تصویر رنگ مرده ی از یاد رفته ها

رخسارِ خاک خورده ی در خاک خفته ها

چشمان بی تفاوت شان چشمه ی ملال

لبهایِ بی تبسم شان قصه ی زوال

بگسسته از وجود

پیوسته با خیال .

***

هر صفحه پیش چشمم ، دیوار می نمود :

متروک و غم گرفته و بیمار،

هر عکس چون دریچه به دیوار !

***

انگار،

 آن چشم های خاموش ،

 آن چهره های مات

همراه قصه هاشان ــ از آن دریچه ها ــ

پرواز کرده اند  !

در موج گردباد کبود و بنفشِ مرگ

راهی در آن فضای تهی باز کرده اند .

***

پای دریچه ای

چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد

ــ  یادش بخیرباد ! ــ

او، از همین دریچه به آفاق پر گشود

رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود !

***

ای آسمان تیره ی تا جاودان تهی  !

من از کدام پنجره پرواز میکنم  !

وز ظلمت فشرده ی این روزگار تلخ

سوی کدام روزنه ره باز میکنم ؟




[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٧ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]