کیوان شاهبداغ خان

 

 

 

از بس نیامدی

من پای پنجره ، یک خانه ساختم

در انتظار تو ،

آویختم نگاه خودم را ز چشم خیس

از بَر شدم تمام خشت و گِل ، کوچه ی تو را

از بس که من شمرده ام این لحظه های سخت

باور تو می کنی

من هر چه آن دعا ، که بلد بوده ، خوانده ام ؟

نذری نبوده ، نکردم برای تو

من خسته نیستم

من عهد انتظار تو بستم ، به جان و دل

زیبا ترین دقایق من ، انتظار توست

اما عزیز دل

تو خسته نیستی

از بس نیامدی ؟؟




[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٥/٢۳ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]