هلالی جغتایی

 

 

آه  از آن ماه مسافر ،  که نیامد خبرش

او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش

 

رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم

ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش

 

دیر می‌آید و جان منتظر مقدم اوست

مردم از شوق، خدایا ، برسان زودترش

 

می‌پرد مرغ هوا جانب او فارغ بال

کاش می‌بود من دل‌شده را بال و پرش!

 

گرچه امروز مرا کشت و نیامد به سرم

کاش فردا به سر خاک من افتد گذرش!

 

در فراقت ز هلالی اثری بیش نماند

زود باشد که بیایی و نیابی اثرش

 




هلالی جغتایی , آه از آن ماه مسافر که نیامد خبرش , رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم , گرچه امروز مرا کشت و نیامد به سرم
[ ۱۳٩٤/٦/۳ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]