عماد خراسانی

 

 

دلم آشفته ی آن مایه ناز است هنوز

مرغ پرسوخته در پنجه ی باز است هنوز

 

جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید

دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز

 

گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق

یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز

 

خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد

غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز

 

گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب

دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

 

 همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

 

گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت

درِ این خانه به امید تو باز است هنوز

 

این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟

وین چه سوزی است که در پرده ساز است هنوز




[ پنجشنبه ۱۳٩٢/۳/٢۳ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]