حسین منزوی

آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران

آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟
چشم درشت خونین ای ماه سوگواران!
از خاک بر جبینت خورشیدها شَتّک زد
آن دم که داد ظلمت فرمان تیرباران
رعنا و ایستاده، جان ها به کف نهاده
رفتند و مانده بر جا ما خیل شرمساران

ای یار، ای نگارین! پا تا سر تو خونین!
ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است،چندان که یادگار است
از خون هزار لاله بر بیرق بهاران
یادت اگر چه خاموش کی می شود فراموش؟
نامت کتیبه‌‌ای شد بر سنگ روزگاران

هر عاشقی که جان داد در باغ سروی افتاد
بر خاک و سرخ‌تر شد خوناب جویباران
سهلش مگیر چونین این سیب‌های خونین
هر یک سری بریده است بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چکه چکه ریزد از پنجه چناران

باران خون و خنجر گفتی و شد مکرر
شاعر خموش دیگر! «باران مگو، بباران»


 

 

 

 




[ پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٩ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]