حزین لاهیجی

 

گاهی به نگاهی دل ما شاد نکردی

حیف از تو که ویرانه ای آباد نکردی

صد بار زگلزار ،خزان آمد و گل رفت

وین مرغ اسیراز قفس آزاد نکردی

داغم که چرا خون مرا ریخت تغافل

مردم که چرا آن مژه جلاد نکردی

ای خسرو شیرین دهنان این نه وفا بود

یک ره گذری جانب فرهاد نکردی

بسیار مبال ای شجر وادی ایمن

یک جلوه چو آن حسن خداداد نکردی

کی بیهده در بغل خویش توان داشت

گر جلوه درین شیشه پریزاد نکردی

از سیر چه فیض ار نبود راه خطرناک

ای شمع شبی رو بره باد نکردی

باید زتو آموخت (حزین) رشک محبت

لبریز فغان بودی و فریاد نکردی




[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]