محمدعلی اسلامی (ندوشن)

شب آخر دوان دوان رفتم

تا به بینم به آخرین بارش،

نرم نرمک زدم بدر انگشت

کردم از خواب ژرف بیدارش

 

شب مهتابی غم انگیزی

ماه آهسته در چمیدن بود

اندکی سرد و اندکی دلکش

باد پائیز در وزیدن بود

 

آمد آسیمه سر برون ز اتاق

لرز لرزان و مست و برهنه پا

گفت با ناله وار آوایی :

راستی رای رفتن است تو را؟

متن کامل شعر در ادامه مطلب                                                             


محمدعلی اسلامی (ندوشن)

 

شب آخر دوان دوان رفتم

تا به بینم به آخرین بارش،

نرم نرمک زدم بدر انگشت

کردم از خواب ژرف بیدارش

 

شب مهتابی غم انگیزی

ماه آهسته در چمیدن بود

اندکی سرد و اندکی دلکش

باد پائیز در وزیدن بود

 

آمد آسیمه سر برون ز اتاق

لرز لرزان و مست و برهنه پا

گفت با ناله وار آوایی :

راستی رای رفتن است تو را؟

 

مانده عریان برون ز جامه ی خواب

آن بر و بازوان و دوش سپید

اندر آغوش ماهتاب خزان

از دم باد سرد میلرزید

 

اشک گردنده حلقه بسته به چشم.

شرم بر گونه های سوزانش.

تنگ در گردنم حمایل کرد

ناگهان بازوان عریانش .

 

لحظه ای چند خیره ماند وخموش

نگه خویش بر نگاهم بست ،

آه ! دیدم که آن نگه می گفت :

رشته وصل ما گسست ، گسست

 

گفتمش : نازنین خدا حافظ

لیک او خیره ماند و هیچ نگفت .

موجی از گیسوان خود بگشود

وندر آن ، مهر و درد را بنهفت .

 

چهره ای روی چهره ای افتاد

طپش هر دو دل فزونتر شد

بازوانی فشرد و کرد رها

اشکی افتاد و گونه ای تر شد ..

 




[ دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۱ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]