مجتبی کاشانی ـ گزیده

 

تصویرعشق                                                                    

ای که می‌پرسی « نشان ِعشق چیست؟!  »
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرف‌های دل بدون ِگفتگو

عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسه‌ی بی شهوتی

عشق ، یار مهربان زند‌گی
بادبان و نردبان زنده‌گی
عشق یعنی دشت ِگل‌کاری شده
در کویری چشمه‌ای جاری شده


تصویرعشق

ای که می‌پرسی « نشان ِعشق چیست؟! »
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرف‌های دل بدون ِگفتگو
عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسه‌ی بی شهوتی

عشق ، یار مهربان زند‌گی
بادبان و نردبان زنده‌گی
عشق یعنی دشت ِگل‌کاری شده
در کویری چشمه‌ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان ِبا یک گل ، بهار
در خزانی برگ‌ریز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِآخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن
بی‌شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی ِزیبا شده
عشق یعنی گنگی ِگویا شده
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به زنبور عسل
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این‌همه دیوار باش


عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتاده‌گان زیر پا
زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب ِغم‌گین تبسم کاشتن

عشق : آزادی ، رهایی ، ایمنی
عشق : زیبایی ، زلالی ، روشنی
عشق یعنی تـُـنگ ِبی ماهی شده
عشق یعنی ماهی ِراهی شده


عشق یعنی آهویی آرام و رام
عشق صیادی بدون تیر و دام

عشق یعنی برگ روی ساقه‌ها
عشق یعنی گل به روی شاخه‌ها

عشق یعنی از بدی‌ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب

در میان این همه غوغا و شر ،
عشق یعنی کاهش ِرنج ِبشر
ای توانا! ناتوان ِعشق باش
پهلوانا! پهلوان ِعشق باش
ای دلاور! دل به دست آورده باش
در دل ِآزرده ، منزل کرده باش


عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن
عشق یعنی خدمت بی منتی
عشق یعنی طاعت ِبی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام

عشق را دیدی خودت را خاک کن!
سینه‌ات را در حضورش چاک کن
عشق آمد ؛ خویش را گم کن عزیز!
قوّت‌ات را ، قـُـوت ِمردم کن عزیز
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده‌ای درمان کنی

عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
هر کسی او را خدایش جان دهد ،
آدمی باید که او را نان دهد! ... *

در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق ، نامردی مکن
لاف مردی می‌زنی! مردانه باش
در مسیر عاشقی ، افسانه باش
دین نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش
در پناه دین ، دکان‌داری مکن
چون به خلوت می‌روی ، کاری مکن
عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی عارف ِبی خرقه‌ای
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای
عشق یعنی آن‌چنان در نیستی ،
تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن ِروی زمین
عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی
هر که با عشق آشنا شد ، مست شد
وارد یک راه بی بن‌بست شد
کاش در جامم شراب ِعشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِعشق باد

هر کجا عشق آید و ساکن شود ،
هر چه ناممکن بوَد ، ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست
شعرهای خوب ِدیوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان
« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِعشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام!
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام...!




[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]