دوش درحلقه ما قصه گیسوی تو بود تادل شب سخن ازسلسله موی توبود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره هندوی تو بود

زتحسینم خدارا لب فروبند
نه شعراست این بسوزان دفترم را
مراشاعر چه می پنداری ای دوست؟
بسوزان این دل خوش باورم را
سخن تلخ است اما گوش می دار
که درگفتارمن رازی نهفته است
نه تنها بعدازین شعری نگویند
کسی هم پیش ازین شعری نگفته است
متن کامل شعر در ادامه
منبع :سایه عمر http://sayehomr.persianblog.ir
ادامه مطلب

هنوز حرف می زنم ، هنوز راه می روم
به سمت جای خالیت ، به اشتباه می روم
هنوز هم به عکس تو سلام می کنم ولی
بدون هیچ پاسخی دوباره راه می روم
هنوز ماجرای ما سر زبان مردم است
به هر طرف که می روم ، پر اشک و آه می روم
تو نیستی هنوز من ، به یاد با تو بودنم
به کوچه می روم به این ، شکنجه گاه می روم
هـنــوز هــم بـرای تـو پـُـر از دلـیـل بـودنــم
همین که حرف می زنم ، همین که راه می روم

آی مردم
به گمانم که غلط آمده ایم
راه را برگردیم
جاده از نور خدا ، خاموش است
هیچکس ، حوصله عشق ، ندارد اینجا
به خدا ، هیچ رسولی به چنین راه ، نخواندست کسی
جاده بی آبادی
و سراسر ، همه جا ، ویرانی ست
متن کامل شعر در ادامه
ادامه مطلب

نه ، او نمرده است.
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه ی من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
متن کامل شعر در ادامه
ادامه مطلب

آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ

کاش میشد لحظه ای باز باران میگرفت
کاش میشد تا نمازم عطر ایمان میگرفت
کاش میشد که دستی هم ز من گل میخرید
کاش میشد خانه ام یاس فراوان میگرفت
کاش میشد با نسیمی عمق یک گل را شنید
کاش میشد که لبخند باز سامان میگرفت
متن کامل شعر درادامه
ادامه مطلب

گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده
ای عشق در به در به کجا می کشانیم
بهادر یگانه
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون باجوانان ناز کن با ما چرا
شهریار
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
حافظ
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه ای جان من خطا این جاست
حافظ
خبرت هست که بی روی تو آرامم
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
سعدی
سبحه بر کف، توبه بر لب، دل پر از ذوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما
قدسی مشهدی
بگذار تا ببینمش اکنون که می رود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای؟
علی اطهرکرمانی
سرزلف تونباشد، سرزلف دگری
ازبرای دل ما قحط پریشانی نیست
صائب
درادامه مطلب
ادامه مطلب
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی د فترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
متن کامل شعر در ادامه
ادامه مطلب

به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم .
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصد ها یی ست که خبر می آرند،
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .
روی شنها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح،به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست .
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.
دکلمه شعر باصدای خسرو شکیبایی
ادامه مطلب
شب آشیان شب زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده ای و بغض من
متن کامل شعر در ادامه
ادامه مطلب

من اگر نقاش بودم،
روی این دشت پراز گل،
روی این رود خروشان،
روی این کوه زمرد،
چهره ات را می کشیدم.
از فروغ اختران،
وز تابش رنگین کمان،
رنگ ها را می گرفتم،
رنگ ها می آفریدم،
تا بر افروزم ز چشمان تو،
دنیای جوانی را.
من اگر نقاش بودم ،
می نشاندم در نگاهت،
نور گرم مهربانی را.

ای آرزوی من
تو آن همای بخت منی کز دیار دور
پر پر زنان به کلبه من پرکشیده ای
بر بامم ای پرنده عرشی خوش آمدی
در کلبه ام بمان
ای آنکه همچو من یک آشیان گرم محبت
ندیده ای
با من بمان که من
متن کامل شعر در ادامه
دانلود دکلمه شعر توسط شاعر
ادامه مطلب

از خود نمی پرسی: چرا
این خسته را آزردمش؟
با خود نمی گویی؟ - چرا
این مرغک پر بسته را
در دام غم, افسردمش؟
اما چرا
عشق تو را
من سالها در سینه پنهان داشتم
وین راز درد آلود را
در دل نهفتم - آه - تا جان داشتم
این آتش سوزنده را، آخر کجا می بردمش؟
